پنج صبح، روستا هنوز در خواب بود که صدای جیغهای مکرر، سکوت را شکست. جوان ۲۱سالهای به نام «یاسین» زیر ضربههای پدر با کلنگ در خواب جان باخت؛ پدری که به گفته نزدیکان و اهالی، مدتها پیش از این جنایت بارها در جمع گفته بود: «پسرم را میکشم و میدانم قانون با من کاری ندارد». بیش از ۲۵ روز از داغ این خانواده میگذرد و پدر در انتظار حکم قاضی در زندان مرکزی خرمآباد به سر میبرد.
به گزارش شرق، بحث این روزهای اهالی روستای «زیبا محمد» خرمآباد درباره قتل این پدر است. اهالی بارها شاهد اعمال خشونتهای بسیار از سوی این مرد، نسبت به همسر و فرزندانش بودهاند. آنها میگویند دقایقی پس از قتل هم خانوادهاش را کتک میزده و مانع از گریه و عزاداری آنها شده است. ماجرایی تکراری، شبیه به قتل رومینا اشرفی و بسیاری از پروندههای دیگر که پدر و جد پدری با آگاهی بر میزان مجازات، دست به فرزندکشی زدند، فقط با این تفاوت که قربانی حالا پسری ۲۱ساله است؛ جوانی که همه روستا میدانستند روزی به دست پدرش کشته خواهد شد.
طبق ماده ۶۱۲ قانون مجازات اسلامی نهایت مجازات برای پدری که مرتکب قتل فرزند باشد را ۱۰ سال زندان در نظر میگیرد. هرچند برای بسیاری، احکام کمتر از این هم داده شده است، همچون پرونده قتل «فاطمه سلطانی» که سال قبل توسط ضربات متعدد چاقو از سوی پدر جان باخت و قاتل فقط به هشت سال زندان محکوم شد. بررسیها نشان میدهد از سال ۱۴۰۴ تا مرداد ۱۴۰۵ پنچ فرزندکشی توسط پدر اتفاق افتاده است.
با صدای ضربههای کلنگ بیدار شدیم
اهالی روستا هنوز باور نکردهاند پدر یاسین شبانه او را در خواب کشته است. صدای جیغهای مادرش را همه با جزئیات به خاطر دارند. آمبولانس دیر کرده بود و چارهای جز این نبود که سر خونین را در پارچهای بپیچند و خودشان با ماشین پراید همسایه، راهی بیمارستان شوند. مادر به صورت خود میکوبیده و همان نیمهشب همه روستا به خانه آنها میروند: «حالا هر فرزندی که اختلافی با پدرش دارد ترس به جانش افتاده»؛ این را پیرزنی میگوید که شاهد خشونتهای همیشگی خانواده یاسین بوده است.
تجربه رنجی که «عصمت» کشیده، با همه فرق دارد. با گویش لری پشت هر جمله چند بار فریاد میزند: «روله، روله». عصمت مادر یاسین است؛ مادری که آن شب با صدای ضربههای کلنگ از خواب بیدار میشود و رد خون روی دیوارهای سفید خانه او را به بالین پسرش میرساند. از پشت خط تلفن هنگام روایت آنچه گذشته، همچنان با صدای بلند گریه میکند: «کاری کنید آزاد نشود، پسرم بیگناه بود. آن شب من در حیاط نان میپختم، پدرش بدخلق بود ولی یاسین پیشانیاش را بوسید. چند ساعت بعد پدرش دعوا راه انداخت. وقتی آشتی کردند، برای اینکه یاسین بخوابد به او قرص خواب داد و حتی گفت دوستش دارد. ساعت پنج و ۲۰ دقیقه صبح با صدای سه ضربه من و بقیه بچهها بیدار شدیم. تمام دیوارهایی که یاسین با دست خودش سفید کرده بود، خونی شده بود.










نظرات کاربران
نخستین دیدگاه را درباره این خبر ثبت کنید
یادآوری: نشانی ایمیل منتشر نمیشود و دیدگاههای حاوی توهین، تهمت، افترا یا واژگان نامناسب تأیید نخواهند شد.
نظر شما میتواند شروع یک گفتوگوی سازنده باشد.