۱۰ توصیه برای آن ها که در ایران می مانند

    کد خبر :1058124
۱۰ توصیه برای آن ها که در ایران می مانند

من که از سخنرانی و مصاحبه فراری ام، خودم به دکتر محمد فاضلی زنگ زدم، و گفتم ما برای کسانی که می خواهند بمانند چه حرفی داریم برای گفتن؟ و این شد که پادکستی را ضبط کردیم و این کتاب حاصل آن گفت وگو و بازخوردهای پس از انتشار است.

افراد زیادی از من می پرسند که برویم و یا بمانیم؟ معمولا هم جوابی برای آنان ندارم. چون این مساله بسیار شخصی است.اما در عوض افراد زیادی را می بینم که تصمیم گرفته اند بمانند اما در یکی از سه وضعیت هستند:

۱-قواعد زیستن در شرایط نامطمئن و دشوار را نمی دانند و همیشه در حال شوکه شدن، شکست خوردن و یا غر زدن هستند.
۲-اگر می رفتند چشم اندازی پیش رویشان بود، اما حالا که مانده اند، هیچ چشم اندازی ندارند.
۳-دچار روزمرگی شده اند. استراتژی برای رشد و ساختن و ماندن ندارند.

۴ توصیه اقتصادی برای آنان که می مانند

توصیه اول: در تابستان به زمستان فکر کنید.

چرا این موضوع مهم است؟

۱-ما دیر به یاد بازنشستگی می افتیم، برای مثال سه سال مانده به بازنشستگی.
۲-صندوق های بازنشستگی در ایران به خاطر افزایش امید به زندگی، (امید به زندگی یک متغیر روان شناختی نیست، بلکه منظور متوسط سال هایی است که زنده می مانیم) و افزایش نسبت سالمندان، یا ناترازی شدید مالی دارند یا خواهند داشت. حدود یک پنجم بودجه کشور فقط دارد به رفع ناترازی صندوق های فعلی تخصیص داده می شود، احتمالا در آینده این ناترازی بیشتر و دولت ناتوان تر خواهد شد.

چه باید کرد؟

امیدی به صندوق های کلاسیک بازنشستگی نداشته باشید. از هم اکنون سرمایه گذاری بلندمدت و بازنشستگی تکمیلی را در دستور کار قرار دهید.

توصیه دوم: ریال نگه ندارید

معنایش چیست؟ پول نگه ندارید! در اقتصاد تورمی وقتی شما از بانک ۲۵ درصد سود می گیرید، و ۵۰ درصد تورم وجود دارد، رسما پذیرفته اید که ۲۵ درصد سود سالانه زیان کنید.

چه کنیم؟

۱-افزایش سواد مالی و سرمایه گذاری
۲-سرمایه گذاری در بازارهای مالی به صورت مستقیم (اگر بلدیم) یا غیرمستقیم (از طریق صندوق های سرمایه گذاری یا سبدگردانی اختصاصی اگر بلد نیستیم یا فرصت نداریم.). ترجیحا در بازارهایی سرمایه گذاری کنید که مولد باشد.

توصیه سوم: ذخیره احتیاطی داشته باشید

_ چرا این موضوع مطرح است:

۱-عدم قطعیت های زیست محیطی مانند زلزله و سیلاب
۲-عدم قطعیت های سیاست درون مرزی مانند اعتراضات
۳-عدم قطعیت های برون مرزی مانند تنش های منطقه ای
۴-عدم قطعیت های اقتصادی مانند رکود

ما باید جوری ذخیره احتیاطی داشته باشیم که تا سه ماه بتوانیم بدون کار و حقوق دوام بیاوریم.

چه باید کرد؟

لااقل برای بازه سه ماهه، ذخیره احتیاطی داشته باشیم بدین معنا که فرض کنیم ممکن است برای لااقل سه ماه حقوق دریافت نکنیم، بنابراین باید از قبل برای چنین شرایطی ذخیره و برنامه ریزی داشته باشیم.

توصیه چهارم: تصمیم گیری پابرجا در شرایط عدم قطعیت

همه جای دنیا عدم قطعیت وجود دارد و ما فکر می کنیم که در ایران بیشتر. این معنی اش این است که باید مهارت تصمیم گیری مان را متناسب کنیم با شرایط عدم قطعیت.

تصمیم گیری پابرجا یعنی این که چون نمی دانیم آینده چه شکلی است و کدام سناریو (آینده) رخ می دهد، از بین گزینه های مختلف، گزینه ای را انتخاب کنم که در اکثر یا تمام سناریوهای ممکن،عملکرد مطلوبی داشته باشد.

در تصمیم گیری در شرایط عدم قطعیت می آموزیم که برای سناریوهای مختلف، اقدامات اقتضائی جانبی را در نظر بگیریم و در ضمن همیشه به استراتژی خروج (Exit Strategy) فکر کنیم که اگر اوضاع آن گونه ما می خواهیم پیش نرفت، چه کنیم؟

برنامه ریز غلطان، استراتژی های موازی همزمان نیز از تکنیک های عدم قطعیت است.

توصیه پنجم: روی پادشکنندگی سرمایه گذاری کنید

۱-داشتن تراپیست یا مشاور یا همدم. تراپیست و مشاور روانشناس نشانه جنون نیست. نشانه این است که آدمی برای مهمترین چیزی که دارد یعنی روح و روانش ارزش قائل است. همان هزینه ای که برای استحمام، آرایش، ورزش می کنیم به همان میزان برای تقویت روح و روان خودمان تخصیص دهیم.
۲-شناسایی راهی برای تخلیه هیجانات منفی از قبیل پرداختن به اقسام هنر، دین، ورزش، فلسفه، ادبیات و …(هرکس متناسب با شخصیت و علاقه اش می تواند یکی از این ها را انتخاب کند به عنوان مثال خودمن از ظرفیت های دین بهره می برم)
۳-خواندن و مطالعه تاریخ ایران و جهان: ظرفیت روانی فرد را در مقابله با چالش ها افزایش می دهد چرا که می فهمیم تغییرات و بهبودها چه قدر زمان می برد.
۴-انتخاب هوشمندانه افراد دور و بر و داشتن یک شبکه امن پشتیبان: نباید در شرایط بد جامعه، اطراف خود را صرفا افراد منفی نگر پر کنیم.
۵-داشتن رژیم مصرف رسانه ای متعادل یعنی فقط جنبه ها و اخبار منفی از طریق رسانه های منفی وارد ذهن ما نشود.
۶-تفکر مثبت در ۵ دقیقه ی پایانی قبل از خواب و ۵ دقیقه دوم بعد از بیداری یعنی تفکر روی امکانات، توانایی ها، اهداف و برنامه ها.

توصیه ششم: درون مرزی، بین المللی شوید

ما در ادبیات مدیریت، مفهومی داریم به نام Inward Internationalization که شاید بتوانم آن را به بین المللی شدن درون مرزی ترجمه کنم. معنایش این است که برای بین المللی شدن، می توان داخل مرزهای خودت بمانی اما بین المللی شوی. مثلا تولید تحت لیسانس، واردات و صادرات، سرمایه گذاری و تحقیق توسعه مشترک (Joint Venture / R&D).
شبیه به این مفهوم را می شود در زندگی شخصی داشت. برای مثال در حوزه کاری خود می توانیم با شبکه ای از متخصصان بین المللی با استفاده از ابزارهای موجود مبتنی بر اینترنت نظیر شبکه های اجتماعی مختلف به ویژه لینکدین وصل شویم. مقاله مشترک! تبادل تجربیات! گفت وگو کردن! هرکاری که باعث شود با یک فرانسوی، عراقی، کنیایی یا چینی در ارتباط باشیم.

عصاره حرف این است: افق ذهنی ما نباید محدود به ایران باشد ( استفاده حداکثری از ظرفیت های فرامرزی، و جهان شبکه ای)

یک قاعده مهم قدرت شبکه: انسان ها به اندازه پولی که در جیب دارند، ثروتمند نیستند، بلکه به اندازه، پولی که در جیب شبکه شان دارند، ثروتمند هستند و به اندازه دانشی که در مغز خود دارند آگاه نیستند، آگاهی ما به اندازه دانشی است که در مغز شبکه انسانی خود داریم.

توصیه هفتم: هنر رنج کشیدن را بیاموزیم

دو مقدمه می گویم و یک نتیجه:

درد و رنج اجتناب ناپذیرند. هیچ کس ، تاکید می کنم هیچ کس نیست در دنیا که بگوید من فارغ از درد و رئجم.
زندگی خوش (و نه لزوما زندگی خوب) فقط در گرو بیشینه کردن لذت نیست، بلکه باید رنج های اجتناب ناپذیر را نیز مدیریت کنیم.
نتیجه: شادکامی ما وابسته است به هنر درست رنج کشیدن. ما باید بیاموزیم که چگونه درست رنج بکشیم. شاید یکی از این راه کارها این باشد که به رنج های مان معنا دهیم. رنج ها وقتی معنا پیدا می کنند، دیگر آزار دهنده نخواهند بود. باید یاد بگیریم که برای زندگی، کار و بودن مان معنا و فلسفه پیدا کنیم ولو این که همراه با رنج و سختی باشند.

توصیه هفتم: هنر رنج کشیدن را بیاموزیم : دو مثال

مثال اول: کدام یک از ما دوست دارد که ۲۴ ساعت چیزی نخورد و یک لحظه هم پلک روی هم نگذارد و چنین رنجی را تحمل کند؟ هیچ کس! و اگر روزی چنین تجربه ای را پیشت سر بگذاریم، به طور قطع، جزو بدترین تجربیات رنج آور زندگی ما خواهد بود، اما اگر برای نگهداری از فرزند یا پدر و مادر بیمارمان چنین تجربه ای را داشته باشیم، آیا باز هم آن سختی به همان اندازه رنج آور است؟ نه! پس انسان می تواند در شرایط یکسان دوسطح از رنج را تجربه کند.
مثال دوم: یک بار شنیدم که یک قاضی، روزنامه نگاری را محکوم کرده بود به رونویسی از یک کتاب قطور. برای آن روزنامه نگار رونویسی از کتابی که دوستش نداشت، طاقت فرسا بود. پیشنهادی که دریافت کرد این بود: این رونویسی را تبدیل کن به تمرین خوش خطی. یعنی این معنا را به کارت بده که داری تمرین خط می کنی نه این که در حال اجرای حکم دادگاه هستی. در این صورت راحت تر با آن کنار می آیی ( این مثال را از جعفر محمدی وام گرفته ام)

توصیه هشتم: مبتنی بر پارادوکس استاک دیل عمل کنیم!

این مفهوم را جیم کالینز، استاد برجسته دانشگاه استنفورد وارد ادبیات مدیریت کرد. استاک دیل، مدیر یک شرکت چند میلیارد دلاری نیست. بلکه استاک دیل نام بلندپایه ترین افسر نظامی است که در جنگ ویتنام اسیر شد. بیش از ۷ سال اسیر بود. شکنجه های وحشتناکی را تجربه کرد. بدون حقوق انسانی، بدون تاریخ آزادی، بدون پشتیبانی. او نه تنها در آن شرایط دوام آورد که جان بسیاری را نجات داد. یک سیستم ارتباطی رمزی بین اسرا درست کرد. و اطلاعات را به صورت محرمانه برای کشورش ارسال می کرد و … جیمز کالینز با او مصاحبه ای کردو از او پرسید «چه کسانی در آن سختی ها دوام آوردند، و چه کسانی دوام نیاوردند و نابود شدند؟»

پاسخ او تکان دهنده بود: خوش بین ها در هم شکستند! یعنی کسانی که منتظر بودند به زودی اتفاق مثبتی بیفتد، و آن ها از این مهلکه رها شوند. خوش بین ها می گفتند: حتما این کریسمس آزاد می شویم، و به خانه بازمی گردیم. کریسمس می رسید و آن ها آزاد نمی شدند. بعد می گفتند دیگر حتما تا عید پاک (چند ماه بعد) خلاص خواهیم شد.» عید پاک هم می رسید و اتفاقی نمی افتاد. تکرار این رویه باعث می شد که در هم بشکنندو به تدریج از درون فرو بریزند.

توصیه هشتم: مبتنی بر پارادوکس استاک دیل عمل کنیم!

چرا پروفسور کالینز این پدیده را پارادوکس گذاشته است؟ چون می گوید که امیدواری مثبت باید کنار دیدن واقعیت های منفی باشد. از این جهت پارادوکس است که یک امر منفی (واقعیت های مهلک) کنار یک امر مثبت (امیدواری) قرار می گیرند و همزمان با هم پیش می روند. بدبینی و امیدواری.

راه حل چیست؟ امید در دوردست، اقدامات دم دست. به عبارت دیگر، فرمول چنین است:

امیدواری بدون زمان (انتظار برای بهبود در آینده ای که نمی دانم چه زمانی فرا می رسد)
هم پذیری اکنون و آرمان (دیدن واقعیت های تلخ، همزمان با نگهداری از امید)
اقدام در دایره امکان (هرکاری از دست مان برمی آید، انجام دهیم)

۲ توصیه مسوولیت اجتماعی برای آنان که می مانند

توصیه نهم: کنشگری جمعی

بخشی از زمان و توان خود را بگذاریم برای امور جمعی و غیرشخصی.

پیوستن به گروه های اجتماعی برای انجام کار غیرشخصی جدای از این که منجر به معنا بخشی به زندگی ما می شود، یک فایده دیگر هم دارد و آن این که این گروه ها معمولا متشکل از افرادی هستند که به آینده امیدوارترند، فعال ترند، و همین موضوع می تواند برای ما شبکه امن پشتیبان ایجاد کند (توصیه پنجم را به خاطر بیاورید.).

فراموش نکنیم که در بلندمدت، ما میانگین ۵ نفری هستیم که بیشترین تعامل را با آنان داریم. پس با پیوستن به تشکل ها، انجمن ها، کمپین ها، به افرادی بپیوندید که کاری برای انجام دادن و هدفی برای رسیدن دارند.

در تمام مدتی که کنشگری جمعی می کنیم، حواسمان باشد که بر اساس پارادوکس استاک دیل ( توصیه هشت) عمل کنیم: امیدواری بدون زمان، هم پذیری اکنون و آرمان و اقدام در دایره امکان.

یک مثال: فروغ یک آذرخش!

فروغ آذرخش بیش از ۱۰۵ سال پیش اولین مدرسه دخترانه مشهد به نام فروغ را تاسیس کرد. در ابتدا با سه دانش آموز در کلاس اول و چهار دانش آموز در کلاس دوم، کار خود را آغاز می کند و به تدریج کلاس های سوم، چهارم، و پنجم هم دایر می شوند.

پس از تاسیس مدرسه فروغ، عده ای سعی بر آتش زدن آن کردند، به همین جهت وی به مدت ۲ سال با نزدیکان به پاسداری از مدرسه پرداخت. مبارزات او با مخالفان تحصیل بانوان به مدت ۵ سال به طول انجامید.

بانو فروغ با زبان گفت وگوی علما آشنا بوده، بنابراین بسیار هوشمندانه با برقرار کردن ارتباط و دخیل کردن همسران، دختران یا خواهران علما در این موضوع، باب گفت و گو، موافقت علما و روحانیون را جلب کرد.

فروغ صد سال پیش نقش اش را ایفا کرد که امروز ما با سواد باشیم ، اکنون نوبت ما است.

توصیه دهم: ویلیام جیمز دیگران باشیم

در اوایل قرن بیستم، نشریه ای از مخاطبانش سوال کرده بود زندگی از نظر شما معنا دارد؟ و معنای آن به چیست؟ یکی از نامه هایی که به نشریه می رسد، نامه زنی بود که نوشته بود زندگی برای من معنا دارد، تا وقتی که ویلیام جیمز (استاد برجسته دانشگاه، نویسنده، و روانشناس وفیلسوف دین) زنده است. نشریه با زن تماس می گیرد و متوجه می شود که زن حتی آثار ویلیام جیمز را هم نمی خوانده و مطالعات روانشناسی و فلسفی هم نداشته! وقتی می پرسند پس چرا معنای زندگی تو به ویلیام جیمز گره خورده؟ زن جواب می دهد: هر روز صبح که ویلیام جیمز از خانه خارج می شود و به دانشگاه می رود، از زیر پنجره من رد می شود؛ و تماشای این آدم با آن حرکات و راه رفتنش به من این امید را می دهد که تا زمانی که امثال ویلیام جیمز در این جهان زندگی می کنند، زندگی هنوز معنادار است. (منبع: آموزه های ویلیام جیمز برای زندگی)

یادمان باشد گاهی اوقات سبک زندگی ما، رفتار ما و برنامه های ما می تواند برای دیگران الهام بخش و سیگنالی مثبت باشد و زندگی بی قید و نامطلوب ما نیز می تواند به دیگران مستقیم و غیرمستقیم سرایت کند. برای آدم های اطرافمان ویلیام جیمز باشیم.

استاد دانشگاه مجتبی لشکربلوکی/ خبر آنلاین

 

0
نظرات
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد نظرات حاوی الفاظ و ادبیات نامناسب، تهمت و افترا منتشر نخواهد شد

دیدگاهتان را بنویسید