آب شدن و توی زمین رفتن

صفحات مجازیِ ما پس از مرگ‌مان

    کد خبر :234645

آدم ها می میرند در حالی که دقایقی قبل تصویری از خود را با دوستانشان به اشتراک گذاشته بودند، آدم ها می میرند و از دنیای واقعی می روند اما هنوز آدرسشان در دنیای مجازی هست.

هفته نامه کرگدن – الهام فلاح: ی شک وقتی فعل تولد رخ داد، متعاقب آن فعل موت خواهد آمد و این قطعی ترین قانون جهان است. کسی که زاده نشده، مرگی هم ندارد و کسی که زاده شد، بدون شک روزی خواهد مرد. این طور اگر نگاه کنیم خیلی ترسناک است. فرض کنید به دیدن نوزاد تازه به دنیا آمده ای رفته اید که هنوز هیچ غباری از دنیا بر سر و تنش ننشسته است. با خود فکر کنید روزی مثل حالا که پیچیده در قنداق است، کفن پیچ خواهدشد و همین کافی است تا تمام خوشی به دنیا آمدنش زهرمارتان شود. همه دهه شصتی ها تا خرخره پر شده اند از نوستالژی انیمیشن های چینی و ژاپنی که مگر جزو لاینفک آن ها بود. مرگ مادر نل، مادر پرین، مادر هاچ زنبور عسل، مادر توشیشان، مادربزرگ دختر کبریت فروش و…

مگر آدم هایی که حتی آن ها را توی کارتون ها ندیده بودیم و آنچه درمی یافتیم تنها جای خالی وسیعشان و غم منتج از آن بود که ما را به گریه یا بغض دردناک کودکی گرفتار می کرد. مسلما باور شکل گرفته از مرگ نزدیکان و دردی که با خود می آورد، در طول عمر دستخوش تغییر می شود. همه ما دیده ایم پیرزنان و پیرمردانی را که نه تنها از مرگ هراسی ندارند بلکه گاهی مشتاق آن نیز هستند؛ علی الخصوص آن ها که ناتوانی پیری از زندگی روزمره عاجزشان کرده است و این می شود که برای خرید سرداب و انتخاب جای گور خود آستین بالا می زنند اما چیزی که بیشتر از پدیده ناشناخته مرگ مرا آزارم داده و می دهد، تحمل مرگ دیگران است. یعنی بیشتر از این که دلم خواسته باشد عالم مرگ و پس از آن مکشوفم شود، ترس از مرگ عزیزان رنجم می دهد.

اولین تجربه نزدیک مرگ را در بیست و پنج سالگی یافتم. بابابزرگم مرده بود و من نمی فهمیدم باید چه کار کرد وقتی هنوز جلیقه و پیژامه بابابزرگ روی جارختی آویزان است و بالش و پتو بوی تنش را می دهد و لیوان مخصوص دندان های مصنوعی اش هنوز روی طاقچه است و تلویزیون را که روشن کنیم درست سر همان کانالی برنامه نشان می دهد که شب قبل بابابزرگ تماشایش می کرد. بابابزرگ همه جوره توی خانه بود. قرآنش از همان جا که شب پیش از مرگ خوانده، باز مانده بود روی رحل ولی خودش نبود و تمام دنیا را هم می گشتم پیدایش نمی کردم. این حس وحشتناک آب شدن و توی زمین رفتن انسانی را که کمتر از یک روز پیش سر زندگی اش بوده، توی هواپیما درک کردم. با اولین پرواز می رفتم تا به تشییع جنازه برسم. نرسیدم.

خوابم برد و با وحشت بیدار شدم و جوری از این وحشت شکست خوردم که هوش و حواس و اختیار و عنانم از دستم رفت. به تشییع جنازه نرسیدم. این روزها اوضاعم بدتر هم شده است. این سردرگمی و عجز در پذیرفتن پدیده مرگ با حضور شبکه های مجازی آزاردهنده تر از پیش است. آدم ها می میرند در حالی که دقایقی قبل تصویری از خود را با دوستانشان به اشتراک گذاشته بودند. آدم ها می میرند و از دنیای واقعی می روند اما هنوز آدرسشان در دنیای مجازی هست. می شود بی اجازه به صفحاتشان سر زد. درباره شان نظر داد و باور نکرد که مرده اند. نمی دانم شما هم هنوز صفحه مجازی کسی را که مرده باشد دنبال می کنید یا نه؛ حس عجیبی است. نمی شود آن ها را مثل لباس و رختخواب و ماترک متوفی بخشید یا ریخت دور و آتش زد. کسی چه می داند شاید این همان بزرگ ترین دهن کجی جهان مدرن باشد به پدیده شکست نیافتنی مرگ.

هرچه هست بدون شک درد را می افزاید. حالا هیچ نشانی از بابابزرگ توی خانه اش نیست اما گاهی بلند صدایش می زنم. منتظر می مانم جواب بدهد، نمی دهد. گاهی گوش می چسبانم به سنگ سیاه روی گورش بلکه صدایی بشنوم و نمی شنوم. بابابزرگ همراه همه آدم هایی که اسم و نشانشان روی سنگ های گورستان حک است، آب شده و رفته توی زمین. مگر دیگر ابدا آن پل شیشه ای زیبایی نیست که دخترک کبریت فروش را به غذای گرم و عروسک و خانه و مادربزرگ می رساند، مرگ سوگواری کشدار مامان بزرگ است و جای خالی شوهرش که حتی اگر روزی خانه قدیمی شان برمبد و جایش یک بدقواره دیگر سبز شود، باز هم گوشت تن آدم را آب می کند. حالا مرگ اصلا جوری زیبا نیست که توی اولین دعای بعد جشن تکلیف آرزویش را داشته باشم. حالا آرزویش را برای این دارم که مسلما هر کسی زودتر برود، سوگ های کمتری بر دوشش خواهد داشت.

0
نظرات
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد نظرات حاوی الفاظ و ادبیات نامناسب، تهمت و افترا منتشر نخواهد شد

دیدگاهتان را بنویسید