کاش این برف، سانچی و زلزله را از یادمان ببرد

    کد خبر :212275

بالاخره برف آمد و با آمدنش لباس عزا را از تن‌مان در آورد. برف همه ناخوشی‌های پلاسکو، سانچی و زلزله کرمانشاه را با سپیدی زیبایش پوشاند تا دیگر کسی غمزده نباشد. خیلی وقت بود که انتظارش را می‌کشیدیم. به سخاوت آسمان شک کرده‌بودیم که چرا باران و برفش را برای اهالی زمین نمی‌فرستد.

گفتند خشکسالی است و اگر برف و بارانی نبارد، کلاه‌مان پس معرکه است. گفتند وضع آب خراب خراب است؛سفره‌های زیرزمینی، سدها خشک شده‌اند و سال دیگر آب را جیره‌بندی می‌کنند و حالا برف است که می‌بارد؛ آرام و پیوسته.

قانون نوشت:دانه‌های ریز و سردش آدم را گرم می‌کند. مگر می‌شود برف ببارد و کسی از آن لذت نبرد؟ برف به کمک‌مان آمد، از بی‌آبی نجات‌مان داد. حالا می‌شود کمی به سال آینده امیدوار شد. خیلی وقت بود کسی توی تهران این برف را ندیده بود که این‌قدر ببارد و خیابان و جاده‌ها را قفل کند. شاید آخرین بار سال ۸۶بود. آثارش را حتی تا نوروز هم می‌شد روی زمین دید.آسمان سخاوتش را از ما دریغ نکرد؛ شهر طور دیگری است. از هوای کثیف و از آن ابر سیاهی که روزها سایه‌اش را روی شهر گسترانده‌بود، خبری نیست. انگار تهران همان تهران دیروز نیست. گویی شادی را روی خانه و ماشین‌ها و درختان پاشیده‌اند.

آن‌هایی که هر روز صبح برای ورزش به پارک می‌آمدند ، شال و کلاه کرده و به دل برف زده بودند. بچه‌ها توی برف می‌دوند، روی توده سرد و سفید و سرد می‌غلتند و قهقهه‌شان همه جا می‌پیچد. آیا این همان شهر دیروزی است که هوایش سینه‌مان را تنگ کرده‌بود؟ حالا نرم نرمک برف می‌بارد و تهران چهره زیبایی به خود گرفته؛ مثل ۲۰ سال پیش که زمستان‌هایش پر از برف بود و دغدغه‌ای برای آب نداشتیم.

از خیابان خواجه عبدا…انصاری تا روزنامه را با پای پیاده راه می‌افتم. به یاد ایام نوجوانی که وقتی برف می‌بارید برای راه رفتن روی آن و صدای «قلچ و قلچ» که از شنیدن آن لذت می‌بردم از خانه بیرون می‌زدم. به یاد آن زمان می‌افتم که آن‌قدر برف می‌بارید که با پدر و برادرهایم مجبور می‌شدیم ساعت‌ها روی پشت‌بام برف‌ها را پارو کنیم و بریزیم توی کوچه و بعد از آن نوشیدن چای داغ و پوشیدن چکمه و دستکش، برای درست کردن آدم برفی به کوچه می‌رفتیم. یادش بخیر، عجب دوره‌ای داشتیم. بچه‌های هفت، هشت ساله امروز که مثل ما برف ندیده‌اند.

توی خیابان چند پیرمرد شال و کلاه کرده توی برف به یاد جوانی دنبال هم می‌کنند! یکی‌شان که قد کوتاهی نسبت به بقیه‌ دارد و کلاه روسی پوشیده، گوله برف را به رفقایش پرت می‌کند. مرد خوش خنده‌ای است؛می‌گوید:« چند ساله این‌طور برف نیامده، وقتی از دیشب بارید خوشحال شدم که دست کم کوه‌ها پر از برف میشه و مشکل کم آبی نخواهیم داشت. امروز هم مثل همیشه با رفقا برای پیاده‌روی آمده‌ایم. پیاده‌روی توی برف خیلی لذت بخش است. خدا کند تا آخر زمستان چندبار دیگر هم برف بیاید».

کمی جلوتر چند نوجوان توی پارک دنبال هم کرده‌اند و برف بازی می‌کنند. بعد با پیشنهاد نوجوان دیگری سراغ درخت‌هایی می‌روند که برف نشسته روی شاخه‌شان، کمر خم کرده‌اند؛ شروع می‌کنند به تکاندن آن‌ها. ایده جالبی را به کار می‌گیرند. «پارسا» نوجوانی است که سعی می‌کند بار درختان را سبک کند. او درباره این کارش می‌گوید:« از ساعت هشت صبح از خانه بیرون آمدم. توی کوچه ما دو تا از درخت‌ها به خاطر برف، شکستند. تصمیم گرفتم هر چی درخت توی راه می‌بینم تکانش بدهم تا خدایی نکرده از بین نروند. یک ساعت پیش به دوست‌هام زنگ زدم و از آن‌ها خواستم بیایندو باهم چرخی توی برف بزنیم و درخت‌ها را هم سبک کنیم».

زیر پل سید خندان، چند تاکسی ایستاده‌اند تا مسافر سوار کنند ولی خبری از مسافر نیست. شاید مردم خواب مانده‌اند شاید هم امروز را به خودشان مرخصی داده‌اند تا کمی از رخوت و کسالت روزهای گذشته را با تماشای برف از خودشان دور کنند.

برف روی کلاه و لباسم نشسته و سفیدش کرده‌است. بیشتر آن‌هایی را که می‌بینم برای تفریح بیرون آمده‌اند، البته باید به آن‌ها حق داد زیرا پس از سال‌ها برف درست و حسابی آمده. نمی‌دانم چرا به یاد کارتون «اسکروچ» می‌افتم. شبی اسکروچ خسیس،کابوس وحشتناکی ‌دید. صبح که از خواب بیدار شد، برف آمده‌بود و برای او این روز متفاوت‌ترین روز عمرش بود.

امروز حال همه خوب است حتی آن‌هایی که آنفولانزا گرفته‌اند. مردم به هم سلام می‌دهند و گویی برف حال همه را خوب کرده‌است. کارمندان یکی از بانک‌های سهروردی شمالی، بیرون بانک برف بازی می‌کنند. شاید این نخستین باری باشد که مشتری‌ها نه تنها صدای‌شان در نمی‌آید بلکه وارد برف‌بازی با کارمندان بانک شده‌اند.

فارغ از برف و برف‌بازی و خوشحالی مردم باید از شکسته‌شدن درختان هم گفت. درختان جوانی که نتوانسته‌اند زیر بار برف سنگین قد راست کنند. چندتایی از آن‌ها توی خیابان خرمشهر وسط خیابان افتاده‌اند. آتش‌نشانی اعلام کرد که بیش از ۶۰ درخت در معابر تهران به دلیل بارش برف از بین رفته‌اند.

اما شبی که برف سپید کردن خیابان و جاده‌ها را شروع کرد، خیلی از هموطنان‌مان ساعت‌ها توی جاده‌ها ماندند. آن‌هایی که خانه و زندگی‌شان کرج است، بیش از هشت ساعت در اتوبان تهران- کرج سرگردان ماندند و نزدیک صبح به خانه‌شان رسیدند.

«رضا آبش» یکی از کسانی است که نزدیک ۱۰ ساعت در برف گرفتار مانده‌بود. او در این باره می‌گوید:«ساعت هفت شب از سرکار بیرون زدم تا به خانه بروم ولی از ساعت هشت تا نزدیکی پنج صبح توی اتوبان گرفتار شدم. برف و کولاک راه را بسته بود و کسی هم نبود به دادمان برسد. ماشین را هر نیم ساعت روشن می‌کردم تا گرم شوم. می‌ترسیدم بنزینم تمام شود. همسرم نگران شده بود و مدام به من زنگ می‌زد. راستش تا به حال چنین تجربه‌ای نداشتم که توی برف گیر کنم. هوا آن‌قدر سرد بود که نمی‌شد از ماشین پیاده شویم».

«حسین محمدی» اهل کرج، مجبور است هر روز به تهران بیاید. او هم شب بارش برف توی راه مانده‌بود. محمدی درباره این اتفاق چنین می‌گوید:« فکرش را نمی‌کردم برف این‌قدر پر زور شود و راه را بند بیارورد. از شانس بد چراغ بنزینم روشن شده‌بود و هر لحظه نگرانی‌ام بیشتر می‌شد. رفتم با ماشین جلویی‌ام صحبت کردم و شب را توی ماشین آن‌ها ماندم. به هر کجا هم زنگ می‌زدیم و می‌گفتیم راه‌ها بسته است و چرا کسی به کمک‌مان نمی‌آید، می‌گفتند همه تلاش‌شان را می‌کنند ولی تا ساعت پنج صبح خبری از کمک نبود.

انگار مسئولان می‌دانستند برف می‌آید و خواب مانده‌بودند. اگر کمی دیرتر به دادمان می‌رسیدند شاید کار خیلی‌ها به بیمارستان می‌کشید».

برف آمد و با آمدنش لباس عزا را از تن‌مان درآورد. برف همه ناخوشی‌های پلاسکو، سانچی و زلزله کرمانشاه را با سپیدی زیبایش پوشاند تا دیگر کسی غمزده نباشد. خیلی وقت بود که انتظارش را می‌کشیدیم.

0
نظرات
نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد نظرات حاوی الفاظ و ادبیات نامناسب، تهمت و افترا منتشر نخواهد شد

دیدگاهتان را بنویسید