جدیدترین اخبار
۲۵ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۵۵ اجتماعی کد خبر :149285

روایتی از زندگی تلخ زنی که همسر دوم است

سن و سالی نداشت اما غم روزگار زیر چشمانش را چروک انداخته بود. «شیدا» در حالی که دست دختر ۴ ساله‌اش را گرفته بود، جلو در اتاق مشاوره ایستاده بود. درماندگی در چهره‌اش موج می‌زد. شک داشت که داخل بیاید. سلام کرد اما پیش از اینکه قدم جلو بگذارد رو به مشاور کرد و گفت: «خانم، شما می‌توانید کمکم کنید؟» وقتی اطمینانش جلب شد با دخترش روی صندلی نشست. دلش پر بود و می‌خواست درددل کند. بی‌مقدمه سر اصل مطلب رفت: «از وقتی یادم هست خانواده‌ام وضع مالی خوبی نداشتند. من و ۵ خواهرم، همه به امید تولد یک پسر با فاصله سنی کمی از یکدیگر، نان خور اضافه خانه شده بودیم. این را پدرم می‌گفت و مدام غر می‌زد که «اگر یک پسر داشتم کمک خرجم می‌شد اما حالا…»

به همین خاطر من و خواهرانم بی‌وقفه قالی می‌بافتیم که هم پدرم راضی شود و هم وضع زندگی‌مان سامانی بگیرد. ۱۵ ساله بودم که با اصرار پدرم به نخستین خواستگارم جواب مثبت دادم. نمی‌دانستم او چطور آدمی است اما به هر حال اگر سن ازدواجم می‌گذشت فامیل برایم حرف در می‌آوردند. مدتی از ازدواج‌مان گذشته بود که متوجه رفتارهای عجیب شوهرم شدم و وقتی تحقیق کردم فهمیدم او عقب مانده ذهنی است و برادرانش هم با همین مشکل تحت درمان قرار دارند. وقتی موضوع را به خانواده‌ام گفتم، طلاقم را گرفتند اما این تازه آغاز مشکلاتم بود…»

«شیدا»نگاهی به دخترش کرد و ادامه داد: «از زمانی که پا به خانه پدرم گذاشتم حرف و حدیث‌ها شروع شد. سابقه نداشت کسی در خانواده ما طلاق بگیرد. به همین دلیل من مایه بی‌آبرویی‌شان شده بودم. حرف و حدیث‌های فامیل که دیگر دیوانه‌ام کرده بود. شاید یک ماهی از جدایی‌ام نگذشته بود که چند نفر از آشنایانمان برایم خواستگار آوردند. اما همه‌شان یا پیر بودند یا می‌خواستند زن دوم بگیرند. با وجود همه مخالفت هایم سرانجام زن دوم «هاشم آقا» شدم. اختلاف سنی‌مان زیاد بود اما مهربانی و خوش قلبی‌اش سبب شد خیلی به این موضوع فکر نکنم. او پنهانی از زن اولش با من ازدواج کرده بود و بجز مادر و یکی از خواهرانش هیچ‌کس از این وصلت خبر نداشت.

حدود یک سالی از زندگی مشترکمان می‌گذشت و دخترم تازه به دنیا آمده بود که نمی‌دانم زن اولش از کجا خبردار شد و سراغ من آمد. از آن به بعد زندگی ما شد جهنم. با اینکه دخترم کوچک بود و ما نیاز به مراقبت و خرجی داشتیم، اما هوویم دیگر حتی به شوهرم اجازه نمی‌داد به من زنگ بزند. بارها با واسطه و بی‌واسطه برای «هاشم آقا» پیام دادم اما خبری نشد که نشد. حالا ۴ سال از آن زمان گذشته و دخترم هنوز پدرش را ندیده است.طی این سال‌ها درخانه پدرم قالیبافی کردم ولقمه نانی درآوردم تا خودم وبچه‌ام کمترسربارخانواده‌مان باشیم،ولی به هرصورت این وضع زندگی نیست و نمی خواهم با این وضعیت ادامه دهم. از طرفی دخترم بزرگتر شده و از پس هزینه‌هایش برنمی آیم. درمانده و ناتوان شده‌ام و نمی‌دانم دراین شرایط سخت درخانه پدرم چه کنم

منبع:برترین ها

وبگردی

روی خط خبر

  • تفاوت‌های مجوز‌های سیار با کارت‌های شناور سابق
  • محاسبه مستمری بازنشستگی تغییر می‌کند
  • خانه جدید کلاه قرمزی و پسرخاله
  • کتک کاری برد پیت با مرد شیطان صفت به خاطر دوست دخترش + عکس
  • پست جالب رضا رشیدپور به مناسبت سوم خرداد +عکس
  • آنچه در خندوانه دیشب گذشت/ مجری خوش صدا میزبان رامبد شد
  • فروش نوزادان دوقلو به قیمت ۵۸ میلیون تومان!
  • گیلان، ۳۵ شهید زن دارد
  • اعزام کوهنوردان به محل سقوط هواپیمای یاسوج
  • فرار سه بیمار مبتلا به «ابولا» از قرنطینه
  • آخرین وضعیت سوخت‌رسانی در شیراز
  • ۸۵ درصد اختلالات اینترنتی برطرف شد
  • قانون مبارزه با پولشویی، سیستم گردش پول و نقدینگی را شفاف می‌کند
  • اجرای نمایشِ «در» تا اطلاع ثانوی متوقف شد
  • نشان دادن ساز در تلویزیون آزاد شده است؟
  • آزار جنسی دختر ۲۰ ساله توسط خواننده معروف
  • سینا حجازی و پدرش آلبوم می‌دهند
  • پروانه معصومی: من جزو سینمای فارسی نبودم
  • ملک‌مطیعی از سال‌های رفته بر باد می‌گوید
  • مکان تشییع پیکر مجری تلویزیون تغییر کرد
  • برای حل مشکلات شهری و ترافیکی در کنار شهرداری خواهیم بود
  • امکانات تست آلایندگی خودروهای دیزلی را نداریم/ احتمال بازبینی فرآیند تست خودروها
  • احتکار خودرو صحت ندارد
  • پایان ساماندهی فاضلاب ورودی به زریوار تا ۵ ماه دیگر
  • مصوبه صندوق توسعه ملی برای تکمیل فازهای پالایشگاه ستاره خلیج فارس
  • روستایی پر از عروس خردسال در آذربایجان شرقی
  • ورود بلاک چین به عرصه بانکداری
  • وعده روحانی به خودکفایی در تولید بنزین تا پایان سال
  • پایان شایعات؛ «بن سلمان» زنده است
  • روحانی ماه جاری به شانگهای می‌رود؛ دیدار با پوتین در چین